- زمان زیستن:
زمانی برای زیستن
زمان زیستن ویافتن
در پی نشانه بودن
لحظات قنودن پرنده
فرصت رفتن
رسیدن به مقصود ، انتظار یاری داشتن
جنس فردا ، شاید
جوشش هر لحظه زیبایی باشد
بوسه های بودن تا هر صدایی ، صدای تو باشد
و نشانه ای از مقصد
هر نیازی ، اطاعتی
هر سلامی ، پاسخ
آنجا باید جایی باشد
برای با تو بودن ، برای تو شدن
برای همنفسی _ برای اطمینان ،ایمان
جنس فردا شاید جنس باور مان باشد
باور خویش ، بودن
باور ما شدن
بهر منزل عشاق که راه نباشد ،
فردا همسفری - باید که باشد.
انبوهی از کلام است و دلتنگی این فاصله مه آلود خیس
سفر سوسن از این شهر خموش و غفلت شرم آلود اشک
با هر سوز و سازی ، با هر شعر و صدای خیس آبی
با هر ریزش قطرات بارانی ، با هر صدای قناری ، هر عبوری
با هر روا گشتن ظلمی
وقتی کلام ، تاب هوای تو کردن را ندارد
وقتی صدای پای تردید را، پشت پنجره به انتظار نشسته ای
حقیقت پریشانحالی ست
تردید کوته دستی من ، خروارهای غصه تو
چه هوارها دارم برایت
سالهای بهار و تکرار شب هایت ، دیدار هر طلوع و هر شامت ...
انبوهی از کلام است
این فاصله خیس مه آلود

ما سجده به خم گيسوي تو نموديم روزي كه تماشاي كل تو نموديم
بي واهمه زنجير خرد پاره نموديم تا دست در آن حلقه گيس تو نموديم
با رويش اولين دانه ادراك پروانه صفت رو به سوي تو نموديم
در حلقه كيهاني دادي ندايم تا صحبتي از سلسله موي تو نموديم
از نقطه خاموشي خوانديم صدافسون آن دم كه نظر نرگس جادوي تو نموديم
بي بوي تو گلشن چو كوير است عادت به گل روي و بوي تو نموديم

جهان در جان من لبریز و من حیران در خوابم
چو می جویم ترا در خود، نمی یابم ، نمی یابم
کویری تشنه کامم ، پی باریدن باران
ببار بر من که بی لطفت ترا هرگز نمی یابم
« چه داند جزء راه کل خود را - مگر هم کل فرستد رهنمونم »
صدایت می زنم جانا ، نگاهم کن که رحمانی
بدون حلقه ات یارب ، نشان از تو نمی یابم
تنم تب دارد و گردم پی درمان بی تابی
ببار بر جان تب دارم که درمانی نمی یابم